|
نسل سرخ
اين صداي بوستاني پرپر است - اين صداي نسل سرخي بي سر است
|
اگرچه از جنگ سالیان درازی گذشته اما مردان جبهه هنوز متاثر از یادگاران آن دوران ، روزگار می گذرانند .
یکی از جنگ ، کوله باری از ترکش در بدن دارد و دیگری هر نفسی که می کشد شاید برایش ممد حیات باشد ولی به یقین مفرح ذات نیست !
یکی که اتفاقاً جانانه می جنگید ، اینک متهم است که تنها 25% جانبازی کرده و دیگری گرچه چشم ندارد اما خوشحال است که جز خدا کسی را نمی بیند .
او را دغدغه نگریستن نیست ، غمش این است که بعد از والفجر مقدماتی ، نعمت اشک از او گرفته شد !
…
می گویند گلوله بد است و او بوی باروت می دهد ؛
من اما او را بارها استشمام کرده ام ،
هر چند عطر تابوت بود نه بوی باروت !
هر چه بود دلبسته شهادت بود ،
وابسته جبهه بود تا جنگ ،
به گل لاله بیشتر می مانست تا گلوله !
او شیدای بدنهای پاره پاره دوستانش در کانال کمیل بود ،
الان هم هست ،
هرچند شاید فردا نباشد !
فردا شاید بیاید و او رفته باشد ...
…
آخر مگر یک سینه با این همه گاز خردل تا کی میتواند دوام بیاورد و با این خس خس ها چگونه می تواند بسازد ؟
با زخم زبان ها چه کند ؟!
…
نمی دانم ؛
شاید من و تو هم مقصر باشیم ، وقتی که خاک را از آن طرف می خوانیم کاخ و جنگ را گنج !!!
…
جنگ تمام شده بود اما شیمیایی ها تازه سرفه هایشان شروع شده بود ؛
ما نیز به کنار سفره ها رفتیم و صرف نداشت که این سرفه ها را بشنویم ،
ای بسا نمک سفره های ما بر زخم شیمیایی ها می نشست ...
…
راستی که نه محرم درد دل هایشان بودیم و نه مرهم جراحت هایشان ؛
این گونه بود که پرستوها کوچ کردند از آشیانه و این بار نیز یاران چه غریبانه رفتند از این خانه ...
از آنها غریبه تر ، آنهایی بودند که ماندند و بعد از جنگ غریبه شدند !
انگار ما آنها را نمی شناختیم ،
انگار کسی آنها را نمی شناخت ،
انگار یادمان رفته بود که اگر جنگ را گنجی است ، همین ها هستند !
…
ما فقط دلمان خوش بود که دشمن را از مرزهایمان فراری دادیم ،
غافل بودیم که زخم دشمن هنوز در خانه است ...
دشمن رفت ولی آیا رد پای او را در سینه جانبازان نمی بینید ؟
لاله ها را چه سود که روی دست تشییع می کنیم در حالی که پایمان روی آلاله هاست ؟!
…
پس قدری به خود بیائیم :
ما کجای این عالمیم ؟!!
