|
نسل سرخ
اين صداي بوستاني پرپر است - اين صداي نسل سرخي بي سر است
|
روزگاري بود كه در خانه اي باز مي شد و " تجلاّيي " با قدي رعنا و گامهايي مستحكم ، پاي در كوچه ها و خيابان هاي شهر مي گذاشت .
روزي بود كه صداي ياحسين در شهر طنين انداز مي شد .
چه خبر است ؟!
گوئي امام عصر (عج) آمده است ...
اما نه ؛
اينان سربازان خميني اند ،
اينان فدايیان روح الله هستند كه راهي اند به سوي نينوا ؛ كربلاي ايران !
...
روزي بود كه خبر مي آوردند :
" اي جماعت كوچه و شهر !
پارچه هاي سياه را بر درها و كوچه ها بزنيد ؛
آوردند اين فدائيان را ! "
و آن هنگام مي ديدي كه چندين تابوت بر دستان مردم تشييع مي گردد .
چه خبر است ؟!
دوباره مادري فرياد مي زند ،
خواهري ضجه مي كشد ،
پدري آرام با خويش نجوا مي كند و اشكان خود را از جماعت می ربايد ،
و برادري دست بر كمر گذاشته و غمگين است ...
...
آن روزها جهاد ، معنايي ديگر داشت !
آن روزها اطاعت اولين و آخرين كلمه بود !
آن روزها ، وقتي كسي عازم قتلگاه جبهه ها بود ، خاك زير قدمهايش را خاك تيمم مي كردند !
آري ؛
به والله چنين بود ...
...
چه بگويم از درد دلتنگي ، خاطره ، عشق ، سوختن ...
هنوز هم عدّه اي را نياورده اند ،
هنوز هم خانواده اي چشم به راه است ...
هنوز چشمان كم سوی مادري بر دستگيره در مانده است !
...
اي مردم !
شما را چه شده است ؟!
وقتي كوچه ها و خيابان ها را مي نگرم ، طاقتم طاق مي شود ،
دلم مي گيرد ؛
آخر اين شهر براي خودش حالي داشت ،
روزهاي شيريني داشت ،
اما حالا ...
...
بايد هم چنين باشد ؛
شهري كه :
تجلاّيي ،
همت ،
باکری ،
خرازی ،
زین الدین ،
کاوه ،
کریمی ،
آوینی ،
علمدار و ...
( مي خواهي تا پائين صفحه برايت اسم بنويسم ؟!شايد نام شهداي تو نيز بخاطر بيايد ! )
و هزاران هزار بوته الهي خود را از دست بدهد و فقط افسوس گذشته را بخورد ، بهتر از اين نمي شود !
...
گويي زلزله ، طوفان ، سيلي آمده است و حيا و غيرت و ايمان و اعتقادات و عهد و پيمان ها را با خويش برده است !
يك نفر نيست ( در عمل ! ) بگويد :
" اي مردم !
مگر اينها به خاطر شما نرفتند ؟!
مگر اينها براي اعتقادات و آسودگي شما نرفتند ؟!
اي مردم !
شما را به خدا ، نمكدان نشكنيد !
كمي ساكت باشيد و فقط گوش كنيد ؛
آيا صدايي نمي شنويد ؟!
اين عزاداري حاج احمد متوسلیان است كه از بلند گوي مسجد پخش مي شود ...
اين صداي تكبيرة الاحرام حاج همت در صف اول نماز است ...
اين خنده ها و صحبت هاي حاج حسين است كه از هر نقطه شهر مي توان شنيد ...
شما را به خدا نگاه كنيد ؛
هنوز جاده اي كه فدائيان روح الله از آن گذشته اند را مي توان ديد !
هنوز امانت هاي شهدا در دستانمان است ...
اي مردم ،
شما را به خدا خيانت نكنيد !
اي مردم !
هنوز ، گردان امام حسين در محاصره است !
هنوز ، غروب عمليات خيبر و بدر براي ما تمام نشده است ،
هنوز ، از دست قطع شده خرازی در سه راهی شهادت خون مي چكد ،
هنوز ، تركش هاي والفجر 8 در بدنهاي عدّه اي سر ناسازگاري دارد ،
هنوز ، گاز بمب هاي شيميايي از نفس عدّه اي با سرفه بيرون مي آيد ...
اي مردم !
شما را به خدا از ياد نبريد ؛
هنوز ، سري در لا به لاي سيم خاردار مانده است ،
به والله مجروحين در خطّ مانده اند !
هنوز ، كامها تشنه اند ...
اي مردم !
بسيجي ها در خيبر ، پلك بر روي هم ننهاده اند ؛
به والله خسته شده اند !
آيا كسي هست كمكي كند ؟!
...
آه !
چه مي گوئي از قافله مانده ؟!
سكوت كن !
مگر نمي بيني كه زمانه تغير كرده است ؟!
مگر تو خود از اطاعت و عبادت چيزي مي داني كه اينگونه سخن مي گویی ؟!
اينجا ديگر افتخار ، بسيجي بودن و ولايي بودن نيست !
اگر بسيجي باشي و هويت نداشته باشي ، كد نداشته باشي ، كارت نداشته باشي ، ديوانه اي !
اگر جانباز باشي و در بنياد جانبازان درصد نداشته باشي ، عقب مانده اي !
اينجا ريش گذاشتن ، انسان را به قرون وسطي مي برد ؛
اينجا افتخار ، عجله كردن شركت در نماز جماعت مسجد نيست ؛
اينجا ديگر حياء معني ندارد ؛
نامحرم و محرم مفهومي ندارد ...
آري ؛
تاريخ تكرار مي شود ؛
حسين بن علي (ع) به مسلخ كربلا خواهد رفت ...
مردم ،
جماعت كوفه نشويم !
اطاعت از رهبري را فراموش نكنيم ...
مگر نمي دانيم فاطمه (س) برای چه بين در و ...
فاطمه ...
فاطمه ...
فاطمه ...
قربان آن فاطمه اي كه از چشم نامحرم به پشت در و ديوار پناه مي آورد امّا چقدر اين پناهگاه ، نامرد و ظالم بود !
...
امّا شهداء ؛
هنوز دلمان تنگ شماست !
هنوز عدّه اي از ما بر روي عهدي كه با رسول ، امضا كرديم پايبنديم .
هنوز لحظاتي كه شما را به سوي جبهه ها بدرقه مي كرديم فراموش نكرده ايم .
هنوز بدن ها و انگشتان قطع شده تان را بر روي سجاده هاي نماز مشاهده مي كنيم .
هنوز راه ميدان مين و معبرش را به خاطر مي آوريم .
هنوز هستند پرستو هايي كه اينجا هر شب به آسمان نگاه مي كنند و شب هاي عمليات را مي بينند .
هنوز سنگرها و مناجاتهايش از ذهنمان بيرون نرفته است .
هنوز . . .
آه !
چه مي گوئي از قافله مانده ؟!
سكوت كن !
مگر نمي بيني كه زمانه تغير كرده است ؟!
مگر تو خود از اطاعت و عبادت چيزي مي داني كه اين گونه سخن مي گویی ؟!