تبليغاتX
نسل سرخ
نسل سرخ
اين صداي بوستاني پرپر است - اين صداي نسل سرخي بي سر است
من بسیجی نیستم


چه ساده انديشند بعضي ها كه به خاطر ظاهرم فكر مي كنند من بسيجي ام اما من كه روزگاري را در ميان بسيجي ها زندگي كرده ام مي دانم كه اينطور نيست !

من صبح تا شب به اين فكرم كه چه كنم تا پول بيشتري كسب كنم و به وسايل رفاه و آسايش بيشتري دست پيدا كنم در حاليكه بسيجي هايي را ديده ام كه وعده هاي طبخ برنج و گوشت در آشپزخانه هايشان در طول سال قابل شمارش است .
...

من بسيجي نيستم ، نمازم را اگر هنوز صداقتي داشته باشم كه از روي تكليف مي خوانم . ديگر سر نمازم اشكم جاري نمي شود ، دلم نمي سوزد ، گلويم از بغض درد نمي گيرد .

اما سراغ دارم بسيجي هايي را كه هنوز عاشقانه نماز مي خوانند ...

...

من بسيجي نيستم ، چون ديگر تحمل ندارم كسي به من جواب سر بالا بدهد ، متلك بارم كند ، دستم بياندازد و مسخره ام كند .

يادش بخير آن روزهايي كه مجروح از جبهه برمي گشتم و در شهر ، زخم هايي را بر روحم تحمل مي كردم تا مبادا بگويند شير جبهه آمد تا زورش را به رخ ما بكشد ...

...

حيف كه ديگر بسيجي نيستم ؛ زورم مي آيد مطالعه كنم ، كتاب بخوانم ، اهل استدلال شوم و با مدعيان روشنفكري بحث منطقي كنم .

او بسيجي بود كه در سنگر و يا در تانك مي نشست و درسش را مي خواند تا بتواند در زمان مرخصي اش در امتحان شركت كند تا از قافله تحصيل كرده ها فاصله نگيرد و بتواند در سنگر علم هم اگر زنده ماند حضور پيدا كند ...

...

صد حيف كه ديگر بسيجي نيستم . ديگر چشمم از ديدن فيلم هاي آنچناني حيا نمي كند ، صداي موسيقي روحم را خراش نمي دهد ، تيرهاي شيطان كه در نگاه بد است نه بر چشمم كه بر قلبم مي نشيند ...
...
واي بر من كه ديگر بسيجي نيستم . ديگر براي رفع مظالم چيزي از حقوقم را رد نمي كنم ، از پرداخت خمس و زكات در مي روم ، چون تورم است و معاش سخت !!!!! تلخي لقمه شبهه ناك را نمي فهمم و به خانواده از آن مي دهم ، چون كسبش آسانتر است . بر مركب معصيت سوارم و مسافركش گناه شده ام ...

...

اي واي چه خاكي بر سرم شد ؛ من ديگر بسيجي نيستم . ديگر دوشنبه ها و پنج شنبه ها روزه نمي گيرم . سوابق بسيجي ام را به قصد گدايي اينجا و آنجا مي برم ، خم مي شوم و بوسه بر دست شيطاني دنيا پرست ها مي زنم . فرش مي شوم تا قدمگاه مقام پرست ها شوم .

...

اي واي برمن ؛

كجاست آن هيبت خليفه الهي ام ؟!

كجاست آن زخم و چنگ بر روحم وقتي مي گفتند : " نگاه كنيد يك بسيجي مي آيد .. "

كجاست آن خاك كه شرمنده مي شد وقتي من به خاك مي شدم ...

كجاست آن شمشير غم كه رقص كنان به زيرش مي رفتم ...

كجاست آن نگاه هاي پر حسرتم كه هميشه كاروان عشق را بدرقه مي كرد ...

...

كاشكي بسيجي مي ماندم !

آن روزها وقتي اسم فاطمه (س) و علي (ع) به گوش جانم مي رسيد دلم مي لرزيد و گوشه چشمم ، تر مي شد ...

وقتي حواله را براي دريافت وسايل خانگي به من مي دادند ، شرمم مي شد بروم و آن را بگيرم ...

وقتي برادرم شهيد شد ، حيا مي كردم جلوي مادر شهيد ، سرم را بلند كنم ...

وقتي مجروح شدم ، بي سر و صدا به بيمارستان رفتم تا بهبودي پيدا كنم تا مبادا باعث نگراني اطرافيانم شوم ...

...

خدا كند باز هم باب رحمتش برايم باز شود و در مسير نسيم الهي قرار گيرم تا وزش آن نسيم ، غبار اين زمانه را از رويم پاك كند تا شايد باز بسيجي شوم !

خدا كند باز هم دلم آنقدر سعه صدر پيدا كند تا تحمل سيلي بر صورتم را داشته باشم ، همچون يك بسيجي ...

...

خدايا ؛

آن روزگار ، تو توفيق بسيجي شدنم را مهيا ساختي ،

تو مرا در لشكر حزب ا... قرار دادي ،

تو استوارم كردي و عرش را به زير پايم گذاشتي و بهايش را فقط بندگي قرار دادي ...

...

اي باقي ،

اي خداي فاطمه و علي ،

اي خون بهاي حسين ،

اي آفريدگار عشق ،

بندگي ات را نصيبم فرما تا بسيجي شوم ؛

بسيجي ام كن تا بنده ات شوم ؛

خدايا به حق دعاي بسيجيان مرا بسيجي بميران !!!

آمين يا رب العالمين ...

 

بسيجي

2 نوشته شده  یکشنبه 28 خرداد1385   توسط خاک پای شهدا و مرصاد  | 

نامه به حاجی
 

سلام حاجي جان !

حاجي جان ،
اگر آمدي به اين دنيا ، مبادا ديگر آن حرف هاي قديمي را بزني !
ميدان انقلاب به ميدان ضد انقلاب ها تبديل شده ،

چفيه لباس شهرت شده ،

بسيجي مايه خنده شده ،

تابوت شهدا دوش عده اي را خسته کرده ،

اطاعت از ولي فقيه از ياد رفته ،

حمايت از انقلاب و اسلام ، به شکايت از انقلاب و اسلام تبديل شده ...

...

حاجي جان ،
کافي ست سري به شمال تهران بزني تا بفهمي آرمان هاي شهدا چه شده ؟!

تا بفهمي بعد از شهدا ما چه کرديم ؟!

تا بفهمي بسيج و بسيجي چه شد ؟!

تا بفهمي عشق ، ايمان ، شهادت ، شور ، شجاعت و ... سلسله کلماتي که دست در دست هم مي دهند و وجود يک بسِجي را آبياري مي کردند ، حالا دست در دست هم مي دهند و به قول بعضي ها يک فرد متحجر و متعصب و افراطي مي سازند !

...

حاجي جان ،
اگر آمدي اين دنيا ، ديگر طنين دلنشين الله اکبر را نمي شنوي ،

صداي قرآن گوش عده اي را آزرده ،

مناجات علي (ع) عده اي را خسته کرده ،

و مرام علي از اين ديار رخت بسته !

...

حاجي جان ،
مردان خاکي از اين ديار رفتند و چه زود هم رفتند ،

اما کوله پشتي آنها بر زمين مانده و خاکي است ؛

آيا کسي سنگيني آن را بر دوش خود حس مي کند ؟!

اصلا کسي کوله پشتي را نمي بيند چه رسد به ...

...

حاجي جان ،
خودت دوري ياران و رفقايت را تحمل نکردي ،

خودت رفتي و امانت سنگين بر دوش ما گذاشتي !

فقط ما اين سخن را مي گويم تا جوابي باشد به همه سخنهاي نابجا و بي اساس دشمنان اسلام ومسلمين :

خدا يا تا ظهور دولت يار ، نگهدار و مدد کن رهبرم را ...

 

مدد کن رهبرم را

2 نوشته شده  سه شنبه 16 خرداد1385   توسط خاک پای شهدا و مرصاد  | 

غفلت
 

چشم‏هايم به سرعت لابه‏لاى خطهاى روزنامه حركت مى‏كرد .

با خواندن خبر ، منقلب شدم :

" يك نفر ديگر پر كشيد ... "

...

اين جمله مرا كنجكاو كرده تا بدانم جريان چيست ؟!

دوست داشتم سرعت‏ حركت چشمانم بيش از اين باشد تا زودتر به آخر مطلب برسم و بدانم جريان از چه قرار است .

...

خبر ، خبر شهادت بود ؛

خبر شهادت يك جانباز شيميايى ...

...

با خودم گفتم :

اى كاش خواندن اين خبر ، افراد را به فكر و تاويل وا مى‏داشت ؛ چرا كه دائم حسرت با شهدا بودن را مى‏خوريم ، غافل از اين‏كه در اطرافمان كسانى هستند كه شايد تا لحظاتى ديگر به شهادت برسند !

...

راستى برايمان چقدر اهميت دارد و چقدر متاثر مى‏شويم وقتى خبر شهادت يك شهيد بزرگ را مى‏شنويم ؟!

 نمى‏دانم اصلا روى ما تاثير دارد يا نه ؟!

...

وقتى غرق در دنياى حقير و بى ‏ارزش خودمان شده‏ايم ،

وقتى دنيا آن‏قدر برايمان بزرگ و مهم است كه اجازه نمى‏دهد حتى كمى به اطرافمان نگاه كنيم ،

وقتي نفس كشيدن در فضاى گناه و زشتى ديگر مجالى نمى‏دهد تا در آسمانى كه شهدا نفس مى‏كشند نفس بكشيم و عطر ملكوتى وجودشان را استشمام كنيم ،

و وقتى چشم‏هايمان را استخدام دائمى اداره كل گناهان‏ كرده‏ايم ،

روشن است كه نمى‏توانيم زيبايى چهره يك شهيد را درك كنيم ...

 

وقتى گوشهايمان شنونده خشن‏ترين و زشت‏ترين آهنگ‏هاى دنياست ،

چگونه مى‏توانيم زمزمه عاشقانه و لطيف دعاى ندبه را در پگاه جمعه از زبان مطهر و مبارك يك شهيد بشنويم ؟!!!

 

و وقتى تمام حواس و استعدادمان را در راهى غير از راه خدا به كار گرفته‏ايم ،

چگونه مى‏توان توقع داشت كه سعادت درك شهدا و با شهدا بودن را پيدا كنيم ؟!!!

...

به راستى اگر دنيا با اين پوچى و ناتوانى‏اش بتواند توان ما را بگيرد و اختيارمان را سلب كند و هر چه خواست ‏به ما امر و نهى كند ، ما چقدر زبون و خوار خواهيم بود ! 

...

چقدر خوب بود اگر مى‏توانستيم جملات و حرف‏هاى شهدا را بشنويم و به خاطر بسپاريم ...

 

 غفلت

 


 

2 نوشته شده  شنبه 13 خرداد1385   توسط خاک پای شهدا و مرصاد  | 

 





Powered by WebGozar

onLoad and onUnload Example