تبليغاتX
نسل سرخ
نسل سرخ
اين صداي بوستاني پرپر است - اين صداي نسل سرخي بي سر است
دل نوشته ...
 

می خوام بنویسم از خاطره هام ، از حال و هوام ...

از اون مکانی که هنوز دلم اونجاست ، 

 از اون خاکی که هنوز داغیش روی پیشونیمه ،

از اون سنگری که هنوز بوی نمش روی چفیمه ،

از اون شقایقی که هنوز لای قرآنمه ،

و از اون شهیدی که هنوز بوی مزارش رو از قطعه ۲۶ بهشت زهرا حس می کنم : شهید پلارک ...

پلارك

می خوام بنویسم از جبهه و حال و هواش ،

از شلمچه و خاکش ،

از طلاییه و سنگرهاش ،

از فاو و نخلهای بی سرش ،

 از رقابیه و شقایقهاش ،

از دو کوهه و حسینیه ای مزین به نام حاج همت ...

دوكوهه

و حال می نویسم از شلمچه ،

از سرزمین عشق و ایثار ،

از بهترین تفسیر عشق ،

از قله معراج یاران ،

و از اون سرزمینی که برای رفتن به اونجا باید دعوتت کنند !

حالا من اومدم اینجا ؛

اما نمی دونم به دعوت کی ؟!

چون واسه اومدن به اینجا در خونه هر کسی که می شناختم رفتم و حالا نمی دونم کدومشون در رو به روم وا کرد ؟!

...

به دنبال گم شده ام وارد کانال میشم .

همین طور که قدم می زنم با خودم میگم :

کاش شور سالهای جنگ تو زرق و برق شهرهامون گم نمی شد ،

کاش شیطون نفس انقدر ما رو بازی نمی داد ،

کاش یه ذره معنی واقعی عشق رو می فهمیدیم ،

کاش دل ما مثل این کانال خاکی بود ...

...

دلم عجیب گرفته ،

آخه نزدیک غروب جمعه است ...

از کانال که میام بیرون ، دنبال یه جایی می گردم که بتونم عقده دلم رو وا کنم .

...

از دور چشمم به یک لاله زار می افته .

ناخواسته میرم طرفش ...

اصلا نمی دونم چه نیرویی بود که پاهام رو به اون سمت هدایت می کرد ؟!

...

میرم بین لاله ها ...

قدم می زنم و میگم :

گلی گم کرده ام می جویم او را ...

_ خدایا ! یعنی میشه من گلم رو بین این لاله ها پیدا کنم ؟

و چشم هام پر از اشک میشه ...

دیگه تار می بینم ؛

اما نه ، اشتباه نمی کنم ،

خودشه ،

همونی که دستم رو گرفت و من رو تا اینجا آورد ،

همون گلی که به جای پیراهن پاره ، کلاه تیر خورده رو مزارش بود : شهید نوری ...

 

 ...

می شینم کنارش ،

آخه جایی رو ندارم که برم ،

یوسفم پیدا شده ...

...

تازه چشمام دارند می بیننش :

یه چفیه دور گردنشه ،

یه لباس خاکی تنشه ،

و یه سربند هم دور سرشه که روش نوشته : عاشقان کربلا !

از جا به جای بدنش داره خون می چکه ولی چشماش هنوز بازه . 

دستهای بی رمقش رو به زحمت روی سینه اش میذاره ،

اون لبهای خشک و ترک خورده اش رو به هم تکون میده و میگه :

" السلام علیک یا اباعبدالله "

 

این رو میگه و در حالیکه خون سرخش از گوشه لبش می چکه ، چشماش رو می بنده ...

...

خوش به حالش !

اون رو بردند ولی پیامش برای همیشه توی ذهنم می مونه :

" خواهرم ! سرخی خونم را به سیاهی چادرت به امانت می سپارم . "

 

وای که چه مسئولیت سنگینی به دوشم گذاشته !

آخه چرا من باید بمونم و این بیابون داغ جدایی رو تنها طی کنم ؟!

 

خدایا !

کمکم کن تا توی این برهوت ، مثل زینب (س) بمونم و این رسالت رو به همه ابلاغ کنم ...

...

کم کم به لحظه جدایی نزدیک میشم .

دیگه باید برم ، اما نمی تونم ازش دل بکنم !

تازه پیداش کردم ،

اما ترجیح میدم برم چند قدم اون طرفتر ، کنار سیم خاردار ، رو به کربلا بشینم و مناجات نیمه شب شهدا رو بخونم :

" السلام علیک یا اباعبدالله ، السلام علیک یابن رسول الله ، السلام علیک ... "

 دعا

آخ که چه صفایی داره !

هیچ وقت فکرش رو نمی کردم یه روزی روی خاک شلمچه ، رو به کربلا بشینم ، زیارت عاشورا بخونم و صدای من تو باد گم بشه ،

بادی که نسیم کربلا رو به صورتم میزنه ...

_ آقاجون !

یعنی میشه یه روز از همینجا پابرهنه راه بیفتیم و بیاییم حرمت ؟!

یعنی منو راه میدی ؟! ...

اما حالا که دارم از اینجا شما رو زیارت می کنم ، کاش لااقل می شد از شهدا بپرسم :

" شما در زیارت عاشورا با امام حسین (ع) چه گفتید که کربلایی شدید ؟! "

و انقدر به جواب این سوال فکر می کنم که به فراز آخر می رسم .

پیشونیم رو به خاک میذارم و میگم :

 " اللهم ارزقنی شفاعه الحسین یوم الورود "

 سجده

2 نوشته شده  یکشنبه 3 مهر1384   توسط خاک پای شهدا و مرصاد  | 

 





Powered by WebGozar

onLoad and onUnload Example