|
نسل سرخ
اين صداي بوستاني پرپر است - اين صداي نسل سرخي بي سر است
|
جنگ تمام شد ،
حال خاص بچه های جنگ هم ،
شب های عمليات هم ،
زيارت عاشورا و دعاي کميل هم از سنگرها رفت ...
...
بچه های جنگ يکی يکی آمدند ؛
يکی با دست های به جامانده در سنگرهای مريوان ،
يکی چشم به راه مانده در شلمچه ،
و يکی آشفته ميان شور و شعور هور ...
...
بچه های جنگ آمدند و چشم دواندند ميان همشهری های خود ، همرزم هايشان را نشانه گرفتند اما نديدند !
کمتر ديدند و تازه دردشان بيشتر شد .
بعضی ها نبودند ، نيامده بودند ؛
بعضی ها نتوانسته بودند دلشان را جا بگذارند و بيايند ...
...
جنگ تمام شد و بچه های جنگ دلشان گرفت ،
بدجوری دلگير جبهه و جنگ شدند ؛
برای اينکه وقتی هوايی جنگ می شدند و می رفتند ، با خودشان هم می جنگيدند ،
زلال می شدند ، صاف صاف !
اما بعد از جنگ ؛
آمدند و ديدند که يکی از همسنگری ها توی گوش شهر نجوا ميکند :
بعد از شهدا چه کرديد ؟؟؟
...
سال اول بعد از جنگ بود ،
اما کم کم انگشت نما شدند :
" اينها بودند که جنگيدند "
نشانشان ميدادند و ديگر هيچ !!!
...
صحبت های در گوشی بالا گرفت :
چرا جنگيدند ؟
چرا رفتند ؟
برای ما که نبود ، برای حق و حقوق خودشان رفتند !!!
نان جنگشان را می خورند !!!
سهميه جبهه را توی دانشگاه می گيرند !!!
پست های بالا گرفتند !!!
جنگيدند که آقا بالا سر مردم باشند !!!
جنگيدند که...
میخواستند نجنگند ...!!!
اين آخری بدجوری پاپيچ دلشان شد !
...
شده بود که خود را گم و گور کنند تا لااقل نيشخندها را نشنوند و حالا بسياری از آنها که آمده بودند ديگر ميان ما نيستند ...
اگرچه از جنگ سالیان درازی گذشته اما مردان جبهه هنوز متاثر از یادگاران آن دوران ، روزگار می گذرانند .
یکی از جنگ ، کوله باری از ترکش در بدن دارد و دیگری هر نفسی که می کشد شاید برایش ممد حیات باشد ولی به یقین مفرح ذات نیست !
یکی که اتفاقاً جانانه می جنگید ، اینک متهم است که تنها 25% جانبازی کرده و دیگری گرچه چشم ندارد اما خوشحال است که جز خدا کسی را نمی بیند .
او را دغدغه نگریستن نیست ، غمش این است که بعد از والفجر مقدماتی ، نعمت اشک از او گرفته شد !
…
می گویند گلوله بد است و او بوی باروت می دهد ؛
من اما او را بارها استشمام کرده ام ،
هر چند عطر تابوت بود نه بوی باروت !
هر چه بود دلبسته شهادت بود ،
وابسته جبهه بود تا جنگ ،
به گل لاله بیشتر می مانست تا گلوله !
او شیدای بدنهای پاره پاره دوستانش در کانال کمیل بود ،
الان هم هست ،
هرچند شاید فردا نباشد !
فردا شاید بیاید و او رفته باشد ...
…
آخر مگر یک سینه با این همه گاز خردل تا کی میتواند دوام بیاورد و با این خس خس ها چگونه می تواند بسازد ؟
با زخم زبان ها چه کند ؟!
…
نمی دانم ؛
شاید من و تو هم مقصر باشیم ، وقتی که خاک را از آن طرف می خوانیم کاخ و جنگ را گنج !!!
…
جنگ تمام شده بود اما شیمیایی ها تازه سرفه هایشان شروع شده بود ؛
ما نیز به کنار سفره ها رفتیم و صرف نداشت که این سرفه ها را بشنویم ،
ای بسا نمک سفره های ما بر زخم شیمیایی ها می نشست ...
…
راستی که نه محرم درد دل هایشان بودیم و نه مرهم جراحت هایشان ؛
این گونه بود که پرستوها کوچ کردند از آشیانه و این بار نیز یاران چه غریبانه رفتند از این خانه ...
از آنها غریبه تر ، آنهایی بودند که ماندند و بعد از جنگ غریبه شدند !
انگار ما آنها را نمی شناختیم ،
انگار کسی آنها را نمی شناخت ،
انگار یادمان رفته بود که اگر جنگ را گنجی است ، همین ها هستند !
…
ما فقط دلمان خوش بود که دشمن را از مرزهایمان فراری دادیم ،
غافل بودیم که زخم دشمن هنوز در خانه است ...
دشمن رفت ولی آیا رد پای او را در سینه جانبازان نمی بینید ؟
لاله ها را چه سود که روی دست تشییع می کنیم در حالی که پایمان روی آلاله هاست ؟!
…
پس قدری به خود بیائیم :
ما کجای این عالمیم ؟!!

شبهای جمعه که میشه دلا بهونه میگیره *** هر کی میاد سر یه قبر ، ازش نشونه میگیره
یکی سر قبر پدر ، یکی کنار مادرش *** یکی کنار خواهر و یکی پیش برادرش
اما یه مادر ، غمگین و آرام *** میاد کنار شهید گمنام
یه جعبه خرما برای فاتحه خونی میاره *** آروم میاد میشینه و سر روی سنگش میذاره
میگه تو جای بچمی ، گوش بده به حرفای من *** از بس که اینجا اومدم ، درد اومده پاهای من
آخر نگفتی کسی رو داری *** یا که مثل من ، بی کس و کاری
مگه تو مادر نداری برای تو گریه کنه *** غروب پنجشنبه بیاد به قبر تو تکیه کنه
غصه نخور من مادرت ، منم همیشه یاورت *** نمیذارم تنها بشی ، مدام میام بالا سرت
از تو چه پنهون یه بچه دارم *** چند سال از اون خبر ندارم
آخ که دلم برات بگه از پسرم یه خاطره *** لحظه جبهه رفتنش ، ساعتی که میخواست بره
از اون لباس خاکی و از اون کلام آخرش *** هر قدمی میرفت جلو ، نگاه میکرد پشت سرش
دیگه نیومد ، رفت ناپدید شد *** چشام به درب خونه سفید شد
دیگه از اون روز تا حالا منتظر زنگ درم *** بس که دلم شور میزنه نصف شب از خواب میپرم
کاشکی بود و نگاه میکرد یزید سرش رفت بالا دار *** سزای اعمالشو دید ، لکه ننگ روزگار
من مطمئنم الآن اگر بود *** سرگرم شادی از این خبر بود
اون شبی که نشون میداد صدام چشاشو بسته بود *** رفتم تو فکر روزی که دل ما رو شکسته بود
روزایی که می خندید و خونه ها رو خراب میکرد *** روزایی که با توپ و تانک ، دل ما رو کباب میکرد
روزایی که مثل یه گرگ ، ما رو تو غم سهیم میکرد *** روی دلا پا می گذاشت ، بچه ها رو یتیم میکرد
روزایی که نمک می ریخت رو زخم داغ پدرا *** داغ برادر میگذاشت رو جیگر برادرا
الحمدالله دعام اثر کرد *** سوی جهنم عزم سفر کرد
بسه دیگه خسته شدی دوباره خیلی حرف زدم *** با این که قول داده بودم اما بازم گریه شدم
خدا نگهدار پسرم ، فعلا ازت جدا میشم *** شاید مسافرم بیاد ، زشته که خونه نباشم
با صد امید و آرزو ، مادر مفقودالاثر *** بلند شد از کنار قبر ، شاید براش بیاد خبر
چند ساله مادر کارش همینه *** خبر نداره بچه اش همینه ...


شبکه خبر در حال پخش مستقیم از فرودگاه بین المللی بیروت :
سید حسن نصرالله ، مقامات ارشد لبنانی و چند تن از مقامات ایرانی ، منتظر فرود هواپیمای حامل حاج احمد متوسلیان و 3 تن دیگر از اسرا هستند ...
...
9:30 شب ، هواپیما آرام بر زمین می نشیند .
آرام آرام ، اسیران لبنانی و فلسطینی پیاده می شوند و با سید حسن نصرالله و مقامات مصافحه می کنند .
همه منتظر 4 دیپلمات ایرانی هستند ، اما خبری نیست ...
چند دقیقه بعد ، خبرنگار تلویزیون اعلام می کند :
4 اسیر ایرانی همین حالا جداگانه وارد فرودگاه شدند ...
...
آری ؛
خبر حقیقت دارد ،
خودشان هستند ، اما ...
...
اصلا چهره هایشان قابل شناسایی نیست !
حاج احمد خیلی شکسته شده ،
موها و محاسنش هم کاملا سفید شده ...
...
نزدیک به نیمه شب است و کنفرانس خبری 4 دیپلمات برگزار می شود .
چهره های نورانی و مظلومی که در پی سالها اسارت ، شکسته و مجروح شده اند ؛ در مقابل دوربین خبرنگاران قرار دارند .
سخن با کلام حاج احمد آغاز می شود :
کلامی از قرآن درباره وعده به مومنین و مجاهدین و پس از آن یادی از امام خمینی (ره) ...
خبر دارند که دیگر امام در میانشان نیست و با اشک از ادامه راه او می گویند ...
شرح ماوقع آغاز می شود و از روز چهاردهم تيرماه سال 1361 می گویند که در منطقه برباره در جاده طرابلس ، چگونه به دست مزدوران حزب راستگراي مسيحي فالانژ ربوده شدند و در این سالها از کجا به کجا منتقل شدند .
از رنج ها و شکنجه ها می گویند و از رفتار وحشیانه صهیونیست ها با آنها ...
...
حاج احمد ناگهان از "همت" می پرسد !
خبرنگاری می گوید : " او همان اوایل که شما را اسیر کردند ، به شهادت رسید . "
غم ، تمام وجود حاج احمد را فرا می گیرد و گویی تحمل تمام آن شکنجه ها و رنجهای اسارت ، از شنیدن خبر شهادت دوست قدیمی اش ، آسانتر بوده است ...
از دوستان و همرزمان دیگر سوال می شود و یکی یکی درباره آنها توضیح داده می شود .
...
فردا شده است .
تیتر روزنامه های ایران :
" احمد متوسلیان ، فرمانده ارشد دفاع مقدس ، به همراه سید محسن موسوی ، تقی رستگار مقدم و کاظم اخوان ، پس از 26 سال اسارت ، از زندان های رژیم صهیونیستی آزاد شدند . "
پخش عادی شبکه ها قطع می شود و خبر ورود 4 اسیر را اعلام می کند :
رهبر معظم انقلاب به همراه جمعی از فرماندهان نیروهای مسلح ، به استقبال حاج احمد متوسلیان و دیگر اسیران ایرانی آمده اند .
...
حاج احمد متوسلیان با رهبر انقلاب مصافحه می کند و آیت الله خامنه ای هم با ذکر خاطراتی از دوران جنگ ، تبسم را بر لبان حاضران می نشاند .
حاج احمد با تک تک فرماندهان مصافحه می کند و بعضی ها را هم بیشتر در آغوش می گیرد و گریه می کند .
سعی می کند نشان ندهد که چه احساسی نسبت به افراد دارد اما می توان فهمید که حاج احمد از دست خیلی ها ناراحت است ...
...
تلوزیون ، چند روزی است که مستقیم و غیرمستقیم ، تصاویر مربوط به این بازگشت را نشان می دهد .
در میان مردم ، صحبت هایی در گرفته که : " واکنش متوسلیان به اقدامات همرزمان قدیمی اش چیست؟! "
حاج احمد خبر ندارد که آن دوستش ، میلیاردها تومان خرج انتخابات کرده است و دوست دیگرش به چاپلوسی و کسب جایگاه مشغول است و هر کدام با دیگری در حال دعوا هستند !
از چند زنه شدن !!! برخی همرزمانش آگاه نیست و تازه می فهمد که قراردادهای کلان فلانی که زمانی همرزمش بوده است ، برای چه کاری صورت گرفته است ...
...
حاج احمد در حال قدم زنی در خیابان است ،
اما کسی او را نمی شناسد !!!
در و دیوارهای شهر ، تبلیغ کالاها و بازیگران سینما و خوانندگان را نمایش می دهد .
دخترک های خیابانی با آن وضع نا به هنجارشان دل حاجی را می لرزانند ...
باز با خود می گوید :
سردرگمم !
نمی دانم 26 سال از وطنم دور بوده ام یا مانند اصحاب کهف در خوابی 300 ساله به سر می بردم ؟!
این همه تغییر و تحول در این مدت 25 ساله اتفاق افتاده ؟!
این همه تقلب و فراموشی ارزشها و خیانت دوستان و رزمندگان ، در عرض این سالها که نبوده ام رخ داده است ؟!
...
حاج احمد ، تازه در حال آشنایی با این روزگار غریب است ؛
روزگاری که فقط جاه و مقام و قدرت طلبی ، حرف اول را در آن می زند و ارزش های انسانی و معنویات در کمتر کسی دیده می شود ...
ایران سال 87 ، برای او چندان پیشرفته نیست و از این بابت تاسف می خورد !
تاسف می خورد که چرا تا به حال شهید نشده است و به همت و باکری نپیوسته است ...
...
آری ،
او هم مانند اصحاب کهف ، آرزوی مرگ می کند و همه را به یاد جمله امام خمینی می اندازد :
" از خدا می خواهم که به پدر پیر مردم عزیز ایران صبر و تحمل عطا فرماید و او را بخشیده و از این دنیا ببرد تا طعم تلخ خیانت دوستان را بیش از این نچشد . ما همه راضی هستیم به رضایت او ، از خود که چیزی نداریم ؛ هر چه هست اوست . والسلام " (6/ 1/ 68)
طلائيه !
تو را به سکوت خاکريزهايي که غريب اند ،
به آرامش سنگرهايي که گمنام اند ،
به کانال هايي که هنوز انوار نوراني شان به عرش الهي نشانه مي رود ،
به راز و نيازهاي خاموشي که ديگر به گوش نمي رسند ،
به نجواي سوزان شهدا که ديگر شنيده نمي شوند ،
به لحظه هايي که آسمان سر خم کرده و سه راهي شهادت را نظاره مي کند ،
به لحظه اي که در آن ، سر از بدن همت با ترکشي گرم جدا شد ...
...
به شلمچه و پيکرهاي دو نيم گشته ،
به قايقي که پيکر نيمه جان باکري را روي دجله حمل مي کند ،
به پيکر سوخته شفيع زاده که لرزه بر گام ها مي افکند ،
به لحظاتي که حسين (ع) به طرف نخلستان مي دود ،
به لحظه اي که زينب (س) اشک مي ريزد و قتلگاه را نظاره مي کند ،
به خاکريزي که تجلّايي بر روي آن آرام گرفت ...
...
به سرخي خورشيدي که در بهشت طلوع مي کند و در شلمچه غروب ،
به لحظه اي که سيم خاردار ، پيکر بسيجي را از هم مي شکافد ،
به زماني که شهدا يک به يک درون کانال ماهي دست و پا مي زدند و جان مي دادند ،
به آرام گرفتني که اصغر (ع) در صحراي کربلا آرام گرفت ،
به آن دم که رقيّه (س) مي دويد ،
به خارهايي که زينب (س) از پاي يتيمان حسين (ع) بيرون کشيد ...
...
به سالها اسارت در زندانهاي بغداد ،
به سلول هاي تاريک انفرادي ،
به اشک هاي دسته جمعي ،
به حال روحاني و عرفاني ،
به نمازهاي بدون پيش نماز ...
...
به اذاني که قبل از عمليات طنين انداز مي شد و بعد از عمليات پايان مي گرفت ،
به تنهائي و غربت بعد از عمليات ،
به پيکرهاي ناشناس ،
به دندانهاي شکسته ،
به دهان پاره و کام خونين به غربت و تنهائي علي ،
به کوچه هاي مدينه ،
به صورت نيلي زهرا (س) ...
...
به خيبر و محاصره گردان امام حسين (ع) و لشگر حضرت رسول(ص) ،
به تشنگي و خستگي بسيجي ها ،
به غربت ياران خميني (ره) ...
...
طلائيه !
بدان تا خون ياران خميني (ره) در کالبد ما جاري است ، هرگز فراموشت نخواهيم کرد ...