|
نسل سرخ
اين صداي بوستاني پرپر است - اين صداي نسل سرخي بي سر است
|
اگرچه از جنگ سالیان درازی گذشته اما مردان جبهه هنوز متاثر از یادگاران آن دوران ، روزگار می گذرانند .
یکی از جنگ ، کوله باری از ترکش در بدن دارد و دیگری هر نفسی که می کشد شاید برایش ممد حیات باشد ولی به یقین مفرح ذات نیست !
یکی که اتفاقاً جانانه می جنگید ، اینک متهم است که تنها 25% جانبازی کرده و دیگری گرچه چشم ندارد اما خوشحال است که جز خدا کسی را نمی بیند .
او را دغدغه نگریستن نیست ، غمش این است که بعد از والفجر مقدماتی ، نعمت اشک از او گرفته شد !
…
می گویند گلوله بد است و او بوی باروت می دهد ؛
من اما او را بارها استشمام کرده ام ،
هر چند عطر تابوت بود نه بوی باروت !
هر چه بود دلبسته شهادت بود ،
وابسته جبهه بود تا جنگ ،
به گل لاله بیشتر می مانست تا گلوله !
او شیدای بدنهای پاره پاره دوستانش در کانال کمیل بود ،
الان هم هست ،
هرچند شاید فردا نباشد !
فردا شاید بیاید و او رفته باشد ...
…
آخر مگر یک سینه با این همه گاز خردل تا کی میتواند دوام بیاورد و با این خس خس ها چگونه می تواند بسازد ؟
با زخم زبان ها چه کند ؟!
…
نمی دانم ؛
شاید من و تو هم مقصر باشیم ، وقتی که خاک را از آن طرف می خوانیم کاخ و جنگ را گنج !!!
…
جنگ تمام شده بود اما شیمیایی ها تازه سرفه هایشان شروع شده بود ؛
ما نیز به کنار سفره ها رفتیم و صرف نداشت که این سرفه ها را بشنویم ،
ای بسا نمک سفره های ما بر زخم شیمیایی ها می نشست ...
…
راستی که نه محرم درد دل هایشان بودیم و نه مرهم جراحت هایشان ؛
این گونه بود که پرستوها کوچ کردند از آشیانه و این بار نیز یاران چه غریبانه رفتند از این خانه ...
از آنها غریبه تر ، آنهایی بودند که ماندند و بعد از جنگ غریبه شدند !
انگار ما آنها را نمی شناختیم ،
انگار کسی آنها را نمی شناخت ،
انگار یادمان رفته بود که اگر جنگ را گنجی است ، همین ها هستند !
…
ما فقط دلمان خوش بود که دشمن را از مرزهایمان فراری دادیم ،
غافل بودیم که زخم دشمن هنوز در خانه است ...
دشمن رفت ولی آیا رد پای او را در سینه جانبازان نمی بینید ؟
لاله ها را چه سود که روی دست تشییع می کنیم در حالی که پایمان روی آلاله هاست ؟!
…
پس قدری به خود بیائیم :
ما کجای این عالمیم ؟!!

شبهای جمعه که میشه دلا بهونه میگیره *** هر کی میاد سر یه قبر ، ازش نشونه میگیره
یکی سر قبر پدر ، یکی کنار مادرش *** یکی کنار خواهر و یکی پیش برادرش
اما یه مادر ، غمگین و آرام *** میاد کنار شهید گمنام
یه جعبه خرما برای فاتحه خونی میاره *** آروم میاد میشینه و سر روی سنگش میذاره
میگه تو جای بچمی ، گوش بده به حرفای من *** از بس که اینجا اومدم ، درد اومده پاهای من
آخر نگفتی کسی رو داری *** یا که مثل من ، بی کس و کاری
مگه تو مادر نداری برای تو گریه کنه *** غروب پنجشنبه بیاد به قبر تو تکیه کنه
غصه نخور من مادرت ، منم همیشه یاورت *** نمیذارم تنها بشی ، مدام میام بالا سرت
از تو چه پنهون یه بچه دارم *** چند سال از اون خبر ندارم
آخ که دلم برات بگه از پسرم یه خاطره *** لحظه جبهه رفتنش ، ساعتی که میخواست بره
از اون لباس خاکی و از اون کلام آخرش *** هر قدمی میرفت جلو ، نگاه میکرد پشت سرش
دیگه نیومد ، رفت ناپدید شد *** چشام به درب خونه سفید شد
دیگه از اون روز تا حالا منتظر زنگ درم *** بس که دلم شور میزنه نصف شب از خواب میپرم
کاشکی بود و نگاه میکرد یزید سرش رفت بالا دار *** سزای اعمالشو دید ، لکه ننگ روزگار
من مطمئنم الآن اگر بود *** سرگرم شادی از این خبر بود
اون شبی که نشون میداد صدام چشاشو بسته بود *** رفتم تو فکر روزی که دل ما رو شکسته بود
روزایی که می خندید و خونه ها رو خراب میکرد *** روزایی که با توپ و تانک ، دل ما رو کباب میکرد
روزایی که مثل یه گرگ ، ما رو تو غم سهیم میکرد *** روی دلا پا می گذاشت ، بچه ها رو یتیم میکرد
روزایی که نمک می ریخت رو زخم داغ پدرا *** داغ برادر میگذاشت رو جیگر برادرا
الحمدالله دعام اثر کرد *** سوی جهنم عزم سفر کرد
بسه دیگه خسته شدی دوباره خیلی حرف زدم *** با این که قول داده بودم اما بازم گریه شدم
خدا نگهدار پسرم ، فعلا ازت جدا میشم *** شاید مسافرم بیاد ، زشته که خونه نباشم
با صد امید و آرزو ، مادر مفقودالاثر *** بلند شد از کنار قبر ، شاید براش بیاد خبر
چند ساله مادر کارش همینه *** خبر نداره بچه اش همینه ...


شبکه خبر در حال پخش مستقیم از فرودگاه بین المللی بیروت :
سید حسن نصرالله ، مقامات ارشد لبنانی و چند تن از مقامات ایرانی ، منتظر فرود هواپیمای حامل حاج احمد متوسلیان و 3 تن دیگر از اسرا هستند ...
...
9:30 شب ، هواپیما آرام بر زمین می نشیند .
آرام آرام ، اسیران لبنانی و فلسطینی پیاده می شوند و با سید حسن نصرالله و مقامات مصافحه می کنند .
همه منتظر 4 دیپلمات ایرانی هستند ، اما خبری نیست ...
چند دقیقه بعد ، خبرنگار تلویزیون اعلام می کند :
4 اسیر ایرانی همین حالا جداگانه وارد فرودگاه شدند ...
...
آری ؛
خبر حقیقت دارد ،
خودشان هستند ، اما ...
...
اصلا چهره هایشان قابل شناسایی نیست !
حاج احمد خیلی شکسته شده ،
موها و محاسنش هم کاملا سفید شده ...
...
نزدیک به نیمه شب است و کنفرانس خبری 4 دیپلمات برگزار می شود .
چهره های نورانی و مظلومی که در پی سالها اسارت ، شکسته و مجروح شده اند ؛ در مقابل دوربین خبرنگاران قرار دارند .
سخن با کلام حاج احمد آغاز می شود :
کلامی از قرآن درباره وعده به مومنین و مجاهدین و پس از آن یادی از امام خمینی (ره) ...
خبر دارند که دیگر امام در میانشان نیست و با اشک از ادامه راه او می گویند ...
شرح ماوقع آغاز می شود و از روز چهاردهم تيرماه سال 1361 می گویند که در منطقه برباره در جاده طرابلس ، چگونه به دست مزدوران حزب راستگراي مسيحي فالانژ ربوده شدند و در این سالها از کجا به کجا منتقل شدند .
از رنج ها و شکنجه ها می گویند و از رفتار وحشیانه صهیونیست ها با آنها ...
...
حاج احمد ناگهان از "همت" می پرسد !
خبرنگاری می گوید : " او همان اوایل که شما را اسیر کردند ، به شهادت رسید . "
غم ، تمام وجود حاج احمد را فرا می گیرد و گویی تحمل تمام آن شکنجه ها و رنجهای اسارت ، از شنیدن خبر شهادت دوست قدیمی اش ، آسانتر بوده است ...
از دوستان و همرزمان دیگر سوال می شود و یکی یکی درباره آنها توضیح داده می شود .
...
فردا شده است .
تیتر روزنامه های ایران :
" احمد متوسلیان ، فرمانده ارشد دفاع مقدس ، به همراه سید محسن موسوی ، تقی رستگار مقدم و کاظم اخوان ، پس از 26 سال اسارت ، از زندان های رژیم صهیونیستی آزاد شدند . "
پخش عادی شبکه ها قطع می شود و خبر ورود 4 اسیر را اعلام می کند :
رهبر معظم انقلاب به همراه جمعی از فرماندهان نیروهای مسلح ، به استقبال حاج احمد متوسلیان و دیگر اسیران ایرانی آمده اند .
...
حاج احمد متوسلیان با رهبر انقلاب مصافحه می کند و آیت الله خامنه ای هم با ذکر خاطراتی از دوران جنگ ، تبسم را بر لبان حاضران می نشاند .
حاج احمد با تک تک فرماندهان مصافحه می کند و بعضی ها را هم بیشتر در آغوش می گیرد و گریه می کند .
سعی می کند نشان ندهد که چه احساسی نسبت به افراد دارد اما می توان فهمید که حاج احمد از دست خیلی ها ناراحت است ...
...
تلوزیون ، چند روزی است که مستقیم و غیرمستقیم ، تصاویر مربوط به این بازگشت را نشان می دهد .
در میان مردم ، صحبت هایی در گرفته که : " واکنش متوسلیان به اقدامات همرزمان قدیمی اش چیست؟! "
حاج احمد خبر ندارد که آن دوستش ، میلیاردها تومان خرج انتخابات کرده است و دوست دیگرش به چاپلوسی و کسب جایگاه مشغول است و هر کدام با دیگری در حال دعوا هستند !
از چند زنه شدن !!! برخی همرزمانش آگاه نیست و تازه می فهمد که قراردادهای کلان فلانی که زمانی همرزمش بوده است ، برای چه کاری صورت گرفته است ...
...
حاج احمد در حال قدم زنی در خیابان است ،
اما کسی او را نمی شناسد !!!
در و دیوارهای شهر ، تبلیغ کالاها و بازیگران سینما و خوانندگان را نمایش می دهد .
دخترک های خیابانی با آن وضع نا به هنجارشان دل حاجی را می لرزانند ...
باز با خود می گوید :
سردرگمم !
نمی دانم 26 سال از وطنم دور بوده ام یا مانند اصحاب کهف در خوابی 300 ساله به سر می بردم ؟!
این همه تغییر و تحول در این مدت 25 ساله اتفاق افتاده ؟!
این همه تقلب و فراموشی ارزشها و خیانت دوستان و رزمندگان ، در عرض این سالها که نبوده ام رخ داده است ؟!
...
حاج احمد ، تازه در حال آشنایی با این روزگار غریب است ؛
روزگاری که فقط جاه و مقام و قدرت طلبی ، حرف اول را در آن می زند و ارزش های انسانی و معنویات در کمتر کسی دیده می شود ...
ایران سال 87 ، برای او چندان پیشرفته نیست و از این بابت تاسف می خورد !
تاسف می خورد که چرا تا به حال شهید نشده است و به همت و باکری نپیوسته است ...
...
آری ،
او هم مانند اصحاب کهف ، آرزوی مرگ می کند و همه را به یاد جمله امام خمینی می اندازد :
" از خدا می خواهم که به پدر پیر مردم عزیز ایران صبر و تحمل عطا فرماید و او را بخشیده و از این دنیا ببرد تا طعم تلخ خیانت دوستان را بیش از این نچشد . ما همه راضی هستیم به رضایت او ، از خود که چیزی نداریم ؛ هر چه هست اوست . والسلام " (6/ 1/ 68)
طلائيه !
تو را به سکوت خاکريزهايي که غريب اند ،
به آرامش سنگرهايي که گمنام اند ،
به کانال هايي که هنوز انوار نوراني شان به عرش الهي نشانه مي رود ،
به راز و نيازهاي خاموشي که ديگر به گوش نمي رسند ،
به نجواي سوزان شهدا که ديگر شنيده نمي شوند ،
به لحظه هايي که آسمان سر خم کرده و سه راهي شهادت را نظاره مي کند ،
به لحظه اي که در آن ، سر از بدن همت با ترکشي گرم جدا شد ...
...
به شلمچه و پيکرهاي دو نيم گشته ،
به قايقي که پيکر نيمه جان باکري را روي دجله حمل مي کند ،
به پيکر سوخته شفيع زاده که لرزه بر گام ها مي افکند ،
به لحظاتي که حسين (ع) به طرف نخلستان مي دود ،
به لحظه اي که زينب (س) اشک مي ريزد و قتلگاه را نظاره مي کند ،
به خاکريزي که تجلّايي بر روي آن آرام گرفت ...
...
به سرخي خورشيدي که در بهشت طلوع مي کند و در شلمچه غروب ،
به لحظه اي که سيم خاردار ، پيکر بسيجي را از هم مي شکافد ،
به زماني که شهدا يک به يک درون کانال ماهي دست و پا مي زدند و جان مي دادند ،
به آرام گرفتني که اصغر (ع) در صحراي کربلا آرام گرفت ،
به آن دم که رقيّه (س) مي دويد ،
به خارهايي که زينب (س) از پاي يتيمان حسين (ع) بيرون کشيد ...
...
به سالها اسارت در زندانهاي بغداد ،
به سلول هاي تاريک انفرادي ،
به اشک هاي دسته جمعي ،
به حال روحاني و عرفاني ،
به نمازهاي بدون پيش نماز ...
...
به اذاني که قبل از عمليات طنين انداز مي شد و بعد از عمليات پايان مي گرفت ،
به تنهائي و غربت بعد از عمليات ،
به پيکرهاي ناشناس ،
به دندانهاي شکسته ،
به دهان پاره و کام خونين به غربت و تنهائي علي ،
به کوچه هاي مدينه ،
به صورت نيلي زهرا (س) ...
...
به خيبر و محاصره گردان امام حسين (ع) و لشگر حضرت رسول(ص) ،
به تشنگي و خستگي بسيجي ها ،
به غربت ياران خميني (ره) ...
...
طلائيه !
بدان تا خون ياران خميني (ره) در کالبد ما جاري است ، هرگز فراموشت نخواهيم کرد ...
آقا !
اين روزا بيشتر از اينکه دلمون با تو باشه ، ظاهرمون با توئه ؛
پشت شيشه ماشينمون با رنگ قرمز نوشتيم " يا حسين " ، دورو برش هم رنگ قرمز پاشيديم که دل بيشتر کباب بشه که يعني آره ، اينا خوبه ...!
زنگ موبايلمون از ابوالفضل و چشماي قشنگش ميگه ...
لباس سياه پوشيديم ...
محاسن رو بلند کرديم ...
يه عده چفيه انداختن دور گردنشون ...
بدن ها بوي گلاب ميده ...
تسبيح به دست گرفتيم ...
آقا کيف مي کني از اين ظاهر قشنگ و بچه مسلمونيمون ؟!
صبح تا شب راديو تلويزيون و پخش ماشينامون همه هي ميگن : حسين حسين ...
...
مي دوني آقا ؛ اين کارا شده کار هر ساله ما ؛
هر سال سينه مي زنيم ، اشک مي ريزيم ، نوحه مي خونيم ، هي قربون صدقه ات ميريم ، هي زار مي زنيم ، هي غش مي کنيم ، هي ضعف مي کنيم ، هي تو سرمون مي زنيم ، هي ديوونه ميشيم ... !
بازم بگم آقا ؟!
...
آقا معذرت !
اما راستش دل خيلي از ماها با تو نيست !
خيلي از ماها حسيني نيستيم ، الکي هي ميگيم حسين حسين ...
اين حسين حسين گفتنمون ، اين تو سر و سينه زدنمون دوزار نمي ارزه !
آقا جون !
اگه آدم حسيني باشه مگه ريا ميکنه ؟
مگه گرونفروشي ميکنه ؟
مگه حق بچه يتيم رو مي خوره ؟
مگه وعده سر خرمن ميده ؟
مگه دروغ ميگه ؟
مگه دنبال ناموس مردم راه ميفته ؟
مگه مردم آزاري ميکنه ؟
مگه مال بيت المال رو چپو ميکنه ؟
مگه حق رو ناحق ميکنه ؟
مگه دين رو به دنيا مي فروشه ؟
مگه ربا خواري ميکنه ؟
د نميکنه ديگه آقا ... !
...
آقا شرمنده !
خيلي از ماها دلمون رو نتونستيم راست و حسيني کنيم ، افتاديم به جون ظاهرمون !
خيلي از ما نتونستيم مسلمون باشيم ، شديم مسلمون نما ؛ فقط ظاهرمون قشنگه ...
اينو گفتم که نگي نگفتي ، نگي مي خواستيم گولت بزنيم ؛
کارمون خرابه آقا !
خودمون مي دونيمُ بس ...

میگما شهید جان ،
بچه كدوم هیئتی ؟
مرجع تقلیدت كیه ؟
تابع كدوم كانونی ؟
پا منبر كی می شینی ؟
از كدوم مداح خوشت میاد ؟
چپی ؟ راستی ؟ میانه رویی ؟
اصلا قرمزته یا آبیته ؟
...
با تعجب نگاه نكن ؛
الآن قبل از اینكه از طرف بپرسن اسمت چیه ؟
اول همینا رو می پرسن ،
بعد تصمیم می گیرن كه این آدم خوبیه یا نه ؟
اصلا این آدمه یا نه ؟!
...
ما بین خودمون وحدت نداریم ،
دیگه چه برسه بین ما و شیعیان جهان ،
بین ما و مسلمونای دنیا ،
بین ما و مستضعفین غیر مسلمون دنیا !
اون وقت لابد انتظار داری فلسطین آزاد كنيم ،
اسرائیل نابود كنيم ،
شرمنده ،
اول باید بچه همسایمونو كه با عقایدم مخالفه نابود كنم !
...
شما همتون زیر پرچم هیئت امام حسین (ع) سینه زدید ،
همتون بچه كانون قائم آل محمد (عج) بودید ،
دیگه فرقه ها و گروه های دیگه ایی نبود !
اصلا اینا رو ول كن ؛
بیا برات از خدامون بگم ،
خدایی كه ما ساختیمش ...
...
شهید ،
به جای اینكه خودمونو بكشیم بالا به خدا برسیم ،
خدا رو آوردیم پایین !
خدایی كه دیگه نمیشه دوسش داشت ،
از بس غریب و تك و تنها و محتاجش كردیم :
آهای جوونا ،
خداتون تنهاست ،
برید نماز بخونید ، دلشو خوش كنید !
آهای ملت ،
خدا بی كسه ،
همت كنید تعداد انگشتر عقیقتونو بیشتر كنید كه بگن طرفدارای خدا زیاد شدن !
غربت خدا شد این ؟!
خوشحال كردن خدا اینطوره ؟!
...
اینطور بارمون میارن كه از رو دلسوزی میگیم :
آخی ، خب یه سر هم به خدا بزنیم ...
و اینجوریاست كه خودمونو می گیریم واسه خدا !
یه جورایی انگار منت می ذاریم سرش كه ببین اومدم از غربت درت بیارم ،
اگه حاجتمو ندی میرما !!!
من تو نمازم به جا اینكه احساس بندگی كنم ، احساس ذلت مي كنم ،
دیگه چطور دل ببندم به خدایی كه من قراره با دو سه ركعت از غربت درش بیارم ؟!
چطور بگم توكلت علی الله در حالیكه تو دلم فكر می كنم استغفرالله خدا نیازمند گریه و اشك و عبادت این و اونه ؟!
...
خدای مشتی ما رو بردن ؛
خدای بی نیاز ما رو كه تحویل هم نگیره عشقه ،
چه طرفش بری چه نری یه سر سوزن براش فرقی نمی كنه ...
...
چطور معشوق بشری حق ناز كردن داره ،
نیازش لذت داره ،
ذلیلش شدن شیرینه ،
اما خدا باید خودش دنبال رضایت ما باشه ،
اونم به این شكل !!!
...
همینه كه شماها شهید شدین !
تو كه شهید شدی ، وصیت كردی رو قبرت بنویسن : پر كاهی تقدیم آستان الهی ...
تو بودی كه تو نمازات می لرزیدی كه این خدا با این همه كبریا و عظمتش قبول می كنه یا نه ؟
تو تركش خوردی و بازم ته دلت اضطراب بود كه اگه قبول نكنه چی ؟!
تو بنده وار داد می زدی : مولای یا مولای ...
تو صادقانه شبای جمعه گفتی : من لی غیرك ...
ما كه می گیم من لك غیری !!!
تو جز من كیو داری ، نه من جز تو ...
تو مثل پیغمبر و ائمه با ادب صداتو آوردی پایین ،
خیلی محترمانه با خدا حرف زدی ...
ما چایی نخورده رفیق شدیم با خدا ،
اسمش رو هم می ذاریم بندگی محض و تواضع مطلق !!!
من حال می كنم با خدا این جوری حرف بزنم ،
كسی هم حق نداره بین من و خدای من دخالت كنه .
نه ادبی ، نه حیایی ، نه سیره و روش پیغمبری ، هیچی سرمون نمی شه ...
داد می زنیم سرش ،
صدامونو بالا میاریم جلوش ...
با پدر و مادرمون هم جرأت نمی كنیم اینطور حرف بزنیم !
...
شهید ،
خیلی بد برا خدا مشتری جمع می كنیم ؛ خیلی بد !
غافل از اینكه اصلا انسان طبعش قدرت مطلق طلبه ،
عاشق بی نیازی خداست ،
نه این خدایی كه ما ساختیم و چه بد ساختیم !
...
فكر می كنی شهید میشيم نه ؟!
بگو ایشالا ...

روزگاري بود كه در خانه اي باز مي شد و " تجلاّيي " با قدي رعنا و گامهايي مستحكم ، پاي در كوچه ها و خيابان هاي شهر مي گذاشت .
روزي بود كه صداي ياحسين در شهر طنين انداز مي شد .
چه خبر است ؟!
گوئي امام عصر (عج) آمده است ...
اما نه ؛
اينان سربازان خميني اند ،
اينان فدايیان روح الله هستند كه راهي اند به سوي نينوا ؛ كربلاي ايران !
...
روزي بود كه خبر مي آوردند :
" اي جماعت كوچه و شهر !
پارچه هاي سياه را بر درها و كوچه ها بزنيد ؛
آوردند اين فدائيان را ! "
و آن هنگام مي ديدي كه چندين تابوت بر دستان مردم تشييع مي گردد .
چه خبر است ؟!
دوباره مادري فرياد مي زند ،
خواهري ضجه مي كشد ،
پدري آرام با خويش نجوا مي كند و اشكان خود را از جماعت می ربايد ،
و برادري دست بر كمر گذاشته و غمگين است ...
...
آن روزها جهاد ، معنايي ديگر داشت !
آن روزها اطاعت اولين و آخرين كلمه بود !
آن روزها ، وقتي كسي عازم قتلگاه جبهه ها بود ، خاك زير قدمهايش را خاك تيمم مي كردند !
آري ؛
به والله چنين بود ...
...
چه بگويم از درد دلتنگي ، خاطره ، عشق ، سوختن ...
هنوز هم عدّه اي را نياورده اند ،
هنوز هم خانواده اي چشم به راه است ...
هنوز چشمان كم سوی مادري بر دستگيره در مانده است !
...
اي مردم !
شما را چه شده است ؟!
وقتي كوچه ها و خيابان ها را مي نگرم ، طاقتم طاق مي شود ،
دلم مي گيرد ؛
آخر اين شهر براي خودش حالي داشت ،
روزهاي شيريني داشت ،
اما حالا ...
...
بايد هم چنين باشد ؛
شهري كه :
تجلاّيي ،
همت ،
باکری ،
خرازی ،
زین الدین ،
کاوه ،
کریمی ،
آوینی ،
علمدار و ...
( مي خواهي تا پائين صفحه برايت اسم بنويسم ؟!شايد نام شهداي تو نيز بخاطر بيايد ! )
و هزاران هزار بوته الهي خود را از دست بدهد و فقط افسوس گذشته را بخورد ، بهتر از اين نمي شود !
...
گويي زلزله ، طوفان ، سيلي آمده است و حيا و غيرت و ايمان و اعتقادات و عهد و پيمان ها را با خويش برده است !
يك نفر نيست ( در عمل ! ) بگويد :
" اي مردم !
مگر اينها به خاطر شما نرفتند ؟!
مگر اينها براي اعتقادات و آسودگي شما نرفتند ؟!
اي مردم !
شما را به خدا ، نمكدان نشكنيد !
كمي ساكت باشيد و فقط گوش كنيد ؛
آيا صدايي نمي شنويد ؟!
اين عزاداري حاج احمد متوسلیان است كه از بلند گوي مسجد پخش مي شود ...
اين صداي تكبيرة الاحرام حاج همت در صف اول نماز است ...
اين خنده ها و صحبت هاي حاج حسين است كه از هر نقطه شهر مي توان شنيد ...
شما را به خدا نگاه كنيد ؛
هنوز جاده اي كه فدائيان روح الله از آن گذشته اند را مي توان ديد !
هنوز امانت هاي شهدا در دستانمان است ...
اي مردم ،
شما را به خدا خيانت نكنيد !
اي مردم !
هنوز ، گردان امام حسين در محاصره است !
هنوز ، غروب عمليات خيبر و بدر براي ما تمام نشده است ،
هنوز ، از دست قطع شده خرازی در سه راهی شهادت خون مي چكد ،
هنوز ، تركش هاي والفجر 8 در بدنهاي عدّه اي سر ناسازگاري دارد ،
هنوز ، گاز بمب هاي شيميايي از نفس عدّه اي با سرفه بيرون مي آيد ...
اي مردم !
شما را به خدا از ياد نبريد ؛
هنوز ، سري در لا به لاي سيم خاردار مانده است ،
به والله مجروحين در خطّ مانده اند !
هنوز ، كامها تشنه اند ...
اي مردم !
بسيجي ها در خيبر ، پلك بر روي هم ننهاده اند ؛
به والله خسته شده اند !
آيا كسي هست كمكي كند ؟!
...
آه !
چه مي گوئي از قافله مانده ؟!
سكوت كن !
مگر نمي بيني كه زمانه تغير كرده است ؟!
مگر تو خود از اطاعت و عبادت چيزي مي داني كه اينگونه سخن مي گویی ؟!
اينجا ديگر افتخار ، بسيجي بودن و ولايي بودن نيست !
اگر بسيجي باشي و هويت نداشته باشي ، كد نداشته باشي ، كارت نداشته باشي ، ديوانه اي !
اگر جانباز باشي و در بنياد جانبازان درصد نداشته باشي ، عقب مانده اي !
اينجا ريش گذاشتن ، انسان را به قرون وسطي مي برد ؛
اينجا افتخار ، عجله كردن شركت در نماز جماعت مسجد نيست ؛
اينجا ديگر حياء معني ندارد ؛
نامحرم و محرم مفهومي ندارد ...
آري ؛
تاريخ تكرار مي شود ؛
حسين بن علي (ع) به مسلخ كربلا خواهد رفت ...
مردم ،
جماعت كوفه نشويم !
اطاعت از رهبري را فراموش نكنيم ...
مگر نمي دانيم فاطمه (س) برای چه بين در و ...
فاطمه ...
فاطمه ...
فاطمه ...
قربان آن فاطمه اي كه از چشم نامحرم به پشت در و ديوار پناه مي آورد امّا چقدر اين پناهگاه ، نامرد و ظالم بود !
...
امّا شهداء ؛
هنوز دلمان تنگ شماست !
هنوز عدّه اي از ما بر روي عهدي كه با رسول ، امضا كرديم پايبنديم .
هنوز لحظاتي كه شما را به سوي جبهه ها بدرقه مي كرديم فراموش نكرده ايم .
هنوز بدن ها و انگشتان قطع شده تان را بر روي سجاده هاي نماز مشاهده مي كنيم .
هنوز راه ميدان مين و معبرش را به خاطر مي آوريم .
هنوز هستند پرستو هايي كه اينجا هر شب به آسمان نگاه مي كنند و شب هاي عمليات را مي بينند .
هنوز سنگرها و مناجاتهايش از ذهنمان بيرون نرفته است .
هنوز . . .
آه !
چه مي گوئي از قافله مانده ؟!
سكوت كن !
مگر نمي بيني كه زمانه تغير كرده است ؟!
مگر تو خود از اطاعت و عبادت چيزي مي داني كه اين گونه سخن مي گویی ؟!
روزگاري شهر ما ويران نبود
دين فروشي اينقدر ارزان نبود
صحبت از موسيقي عرفان نبود
هيچ صوتي بهتر از قرآن نبود
دختران را بي حجابي ننگ بود
رنگ چادر بهتر از هر رنگ بود
مرجعيت مظهر تکريم بود
حکم او را عالمي تسليم بود
واي که در سال سياه دوهزار
کار فرهنگي شده پخش نوار
ذهن صاف نوجوانان محل
پر شده از فيلم هاي مبتذل
پشت پا بر دين زدن از سادگي ست
حرف حق گفتن عقب افتادگي ست
آخر اي پرده نشين فاطمه !
تو برس بر داد دين فاطمه
بي تو منکرها همه معروف شد
کينه توزي با ولي مکشوف شد
در به روي رشوه گيران باز شد
دشمني با نائبش آغاز شد
بي تو دلهامان به جان آمد بيا
کاردها بر استخوان آمد بيا
گوش کن اينک نواي جنگ را
قصه اي از شهر بعد از جنگ را
قصه اي پرسوز و تاب و التهاب
قصه اي تلخ و سراسر اضطراب
قصه شهري که غرق درد بود
آتش شهوت درونش سرد بود
شهر ما شب هاي خيبر ياد داشت
رمز يا زهرا و حيدر ياد داشت
شهر ما همت درون سينه داشت
با شهادت الفتی ديرينه داشت
شهر ما روح خدا در دست داشت
صد هزاران عاشق سرمست داشت
ناگهان اين شهر ما بي درد شد
آتش غيرت درونش سرد شد
ديگر از جبهه در اين جا رنگ نيست
ديگر آن حال و هواي جنگ نيست
يا خميني ! اي خليل بت شکن
خيز و بنگر فتنه هاي شهر من
جبهه و ياران من گم گشته اند
غرق در نسيان مردم گشته اند
پس چه شد ياد پرستوهاي جنگ ؟
ياد جبه ياد ، آن خونين تفنگ
شهر من ! حجب و حيايت پس چه شد ؟
ناله مهدي بيايت پس چه شد ؟
اي جماعت ناله ام را بشنويد
درد چندين ساله ام را بشنويد
اي شما آن سوي آتش رفتگان
اي شما آغوش ليلا خفتگان
بنگريد اين لکه هاي ننگ را
فتنه هاي شهر بعد از جنگ را
عده اي با نامتان نان مي خورند
اي شهيدان ! خو نتان را مي خورند
جنگ رفت و شهر ما تاريک شد
راه وصل عاشقان باريک شد
شما رفته مردم ريايي شدند
و برخي دگر شيميايي شدند
نه آن شيمايي که در جنگ بود
نه آن گاز سمي که بي رنگ بود
همانها که رنگ ريا مي زنند
و بر سينه سنگ خدا مي زنند
همانها که در بي حجابي تکند
سزاوار يک قبضه نارنجکند
به سنگ تهاجم محک مي شوند
و مثل عروسک بزک مي شوند
از اينها بپرسيد که مهران کجاست ؟
شلمچه ، حلبچه ، مريوان کجاست ؟
کسي فکر گلهاي اين باغ نيست
کسي مثل آن روزها داغ نيست
همه ناگهان عافيت خو شدند
و يک شب از اين رو به آن رو شدند
کسي بر شهيدان سلامي نگفت
رضاي خدا را کلامي نگفت
بياييد که مردم بهتر شويم
در اين آبشار خدا تر شويم
بياييد تجديد پيمان کنيم
نگاهي به قبر شهيدان کنيم

من از حكايت شيرين بوسه مي گويم ؛
بوسه اي به گرمي تركش ، به داغي سوزش ...
من از كمان دو ابرو مي گويم ؛
كه پيوستگي اش را مديون رد قناسه بود ...
من از تن و تانك مي گويم ؛
از رد شني بر روي پيكر لاله ها ...
من از تماميت ايمان مي گويم !
...
اينجا گر چه صداي گلوله هاي سربي فراوان است ولي صداي بال فرشته ها را مي توان شنيد !
كاش بوديم و معراج شقايق ها را مي ديديم ...
...
بي رحمي ست بريدن سر لاله ها ،
اما اينجا يعني رسيدن و كسي براي ماندن نيامده است !
...
اينجا صداي تير خلاص ، تار و پود ذهن را شكنجه مي دهد ...
اينجا شبهاي عمليات ، خورشيد حكمراني مي كند ؛
شب هاي عمليات ، شب هاي آفتابي است !
...
ستاره اي بود كه وسط ميدان مين مي درخشيد ؛
دلم نيامد پا رويش گذارم ولي پاهايم را گرفت و روي سينه اش گذاشت ...
...
كاش مي ديدي اينجا بازار شفاعت گرم است ،
بازار حلالم كن برادر ...
حيف است اگر از لحظه هاي تنهايي نگويم ؛
ديدن صحنه هاي الهي العفو ...
عجب صفايي دارد وقت غروب ؛
ياد دلهايي مي افتي كه پر مي كشيدند تا علقمه و زمزمه مي كردند : يا عباس(ع) ...
...
من برايت از خردل مي گويم ،
از آن لحظه اي كه نفس ، ديگر ياري نمي كرد و ريه ها بوي ملكوت مي گرفت ...
...
عجب روزگاري است ؛
امروز بدجوري دلم هواي شرجي كارون را كرده است ...
دلم مي خواهد باز سرماي غرب تا مغز استخوانم برسد اما با گرماي لبخند همسنگرم تا عمق وجودم گرم شوم .
چقدر دلم هواي رمل هاي فكه را كرده است ...
امروز پاهايم گير است به بندهاي دنيا ولي ديگر از آن همه خوبي خبري نيست !
...
چقدر دلم هواي اروند را كرده ،
هواي غواص ها ،
والفجر هشت ،
هواي مين هاي خورشيدي و بدن هاي پاره پاره ...
چقدر ياد مجنون دارد اين دلم ،
ياد تنها ترين جزيره عالم ،
ياد هورها و ني ها ...
...
چقدر زمزمه ها اينجا زياد است ...
چقدر سينه هاي پاره كه منتظرند تا ني نامه هايشان خوانده شود ...
چقدر بوي گل مي دهد روزهايم اما حيف كه گل ها رفته اند ...
...
ديروز باغباني را ديدم كه در فراغ گل هايش زار مي زد ؛
ياد گردان كميل افتادم ،
حبيب ،
عمار ،
و يك لشكر پر از لاله ...
...
ديگر بس است ،
يادها هجوم آورده اند و كسي نام مرا مي خواند ...
شهدا همون هايي هستند كه چيز با ارزشي توي اين دنيا پيدا نكردند كه بهش دل ببندند !
همون هايي كه درياي وجودشون از عشق به خدا شعله وره !
شايد تو هم مثل من بهشون غبطه مي خوري ...
...
نمي دونم تا به حال پاي صحبت یک مادر شهید نشستي يا نه ؟
ولي شايد نگاه مهربونش رو ديده با شي كه به قاب عكسي دوخته شده ؛
فكر كردي كه اين نگاه چه معني ايي داره ؟!
اين نگاه پر از سؤاله :
" بأي ذنب قتلت ؟! "
اين مادر ، خوب مي دونه كه يه روزي جواب سؤالش رو مي گيره !
مادر ، پسرش رو خوب مي شناسه ؛
مي دونه كه پسرش توي چه راهي قدم گذاشته و مي دونه كه حالا پسرش مصداق " بل احيا " شده !
مادر مي دونه كه چي در پيشگاه خدا حاضر كرده !
...
شايد تو هم گاهي اوقات به عكس شهدا خيره شده باشي ؛
مي دونم كه تو هم متوجه شدي كه نگاهشون خيلي عميقه و تا عمق وجودت نفوذ مي كنه و توي اين نگاه عميق كلي حرف برات دارند ؛
و تو هميشه خودت رو مخاطب اين سؤالشون مي دوني كه :
" فأين تذهبون ؟ "
اون وقته كه خيلي شرمنده ميشي ...
...
شهدا خوب طريق مستقيم رو پيدا كردن ؛
خوشا به حالشون كه خداوند قبول شون كرده ...